زیبا پادشاه عربستان عربستان، تقدیر و سپاس

زیبا: پادشاه عربستان عربستان، تقدیر و سپاس عربستان سعودی اخبار بین الملل

گت بلاگز اخبار حوادث قصاص نمی‌خواستیم / با خانواده‌ستایش، ۲روز پیش از اعدام‌قاتل

روایت از منزل ای است که هیچ ردی از ستایش در آن نیست؛ نه عکسی، نه ردی از خاطره ای، نه چیز دیگری؛ منزل ای که بعد از اتفاقی که جهت ستایش افتاد، خالی و جابه جا شد؛

قصاص نمی‌خواستیم / با خانواده‌ستایش، ۲روز پیش از اعدام‌قاتل

با خانواده ستایش، ۲روز پیش از اعدام قاتل: قصاص نمی خواستیم

عبارات مهم : اعدام

«امیرحسین» فردا اعدام می شود | روایتی از حال و روز خانواده قریشی

روایت از منزل ای است که هیچ ردی از ستایش در آن نیست؛ نه عکسی، نه ردی از خاطره ای، نه چیز دیگری؛ منزل ای که بعد از اتفاقی که جهت ستایش افتاد، خالی و جابه جا شد؛ ولی در خیرآباد ماندند.

قصاص نمی‌خواستیم / با خانواده‌ستایش، ۲روز پیش از اعدام‌قاتل

«فردا مرا چو قصه فراموش می کنی» حکایت صفیه هست؛ حکایت همسرش. حکایت نفیسه، منیراحمد، رحیمه، «ستایش» و الیاس. حکایت فراموشی خانواده ای که باز مانده بعد از تمام شدن دخترش؛ ستایش قریشی. اصلا مسئله ی بودن یا نبودن قریشی ها، گوش دادن به قصه دل هست. به قصه دل هیچ کدامشان ولی کسی گوش نکرده است مگر با قبول فرضیه فردا چو قصه فراموش کردنش.

قصه ای که شاید حوالی تابستان 95 فراموش شده است هست؛ «یک سال و 6 ماه من پیدا بودم و این در باز بود به امید اینکه یکی بیاد و بگه حالت چطوره؟ ولی آدم ها پیدا نبودن.» صفیه، مادر ستایش ولی مانده هست. مادری که در لحظه های آمدن و رفتن ماندگار شده است هست. انگار چیزی در روز و شب هایش پخش شده است که نت دارد، موسیقی دارد، در هوا تاب بازی می کند، سر می خورد و از راه پوست جذب می شود. «ستایش رفت و دیگه نیومد؛ غمش موند جهت ما 5 تا و قرص هایی که از بعد درد ما برنمیان.»

روایت از منزل ای است که هیچ ردی از ستایش در آن نیست؛ نه عکسی، نه ردی از خاطره ای، نه چیز دیگری؛ منزل ای که بعد از اتفاقی که جهت ستایش افتاد، خالی و جابه جا شد؛

صفیه، نماد قدرت هست. آدم رفتن ها را نگاه کردن. آدم به خداحافظی ها پاسخ گفتن. «تا روز دادگاه فکر می کردم ستایش تو دعوا سرش خورده به جایی و مرده؛ واقعیت رو به من نگفته بودن. روز دادگاه همه چی رو فهمیدم. از اون موقع بود که دیگه نتونستم بخوابم؛ یک ساله که سر به بالشت نذاشتم.»

صفیه مثال آه کشیده و بغض نترکیده هست؛ جان است جواب تمام درددل هایش. «اعدام امیرحسین جهت بقیه درس عبرت می شه. من باید جوابگوی ملت افغانستان باشم. شاید اگر قاتل ستایش سریعتر اعدام می شد، آتنا و .. قربانی نمی شدن.»

در منزل صفیه ولی باز هست؛ در هیاهوی بی مهری ها، وقت داده به آنها که یک سال است راه منزل اش را گم کرده اند و سراغی از آنها نگرفته اند. وقت داده تا روایت گر قصه ای باشد که شاید آخر خوبی داشته باشد.

قصاص نمی‌خواستیم / با خانواده‌ستایش، ۲روز پیش از اعدام‌قاتل

در منزل ردی از «ستایش» نیست

روایت از منزل ای است که هیچ ردی از ستایش در آن نیست؛ نه عکسی، نه ردی از خاطره ای، نه چیز دیگری؛ منزل ای که بعد از اتفاقی که جهت ستایش افتاد، خالی و جابه جا شد؛ ولی در خیرآباد ماندند. چند کوچه بالاتر از منزل ای که محل آن اتفاق بود. انگار که خاکش نمک داشته باشد، راهی جهت فرار از آن نداشتند. شاید هم پولی؛ بس که بی حمایت بودند. «بچه از بند دل آدم پاره شه می دونی یعنی چی؟» هیچ کس نمی دانست.

«ما قصاص نخواستیم؛ نمی تونستیم که بخوایم. به ما گفتن 100 میلیون باید بدهید اگر قصاص بخواین. نداشتیم که بدیم. دل دادیم به دولت که حکم رو اجرا کنه. درسته داغ ستایش هیچ وقت جهت ما کهنه نمی شه ولی من حتی یک بارم حرف بدی به خانواده امیرحسین نزدم. ایرانی و افغان نداره، با همه خوبیم. همه خواهر و برادر همدیگه ایم.»

روایت از منزل ای است که هیچ ردی از ستایش در آن نیست؛ نه عکسی، نه ردی از خاطره ای، نه چیز دیگری؛ منزل ای که بعد از اتفاقی که جهت ستایش افتاد، خالی و جابه جا شد؛

حالا روایت منزل جدید، روایت قصه ای است که باید بارها خوانده شود؛ که ستایش جهت آنها دختری با تصویر های جامانده در سایت ها و روزنامه ها نیست. «پارسال پدر همسرم (پدربزرگ ستایش) اومد ایران؛ ولی چون نمی دونست ما چندتا فرزند داریم راجع به ستایش هیچی نگفتیم. مجبور بودیم جلوی اون خوب و خوش باشیم و هنگامی که می خوابید عزاداری کنیم. بردیمش سر خاک ستایش و گفتیم یکی از فامیلامونه؛ فاتحه ای براش خوند و رفت.» بعضی چیزها را نمی شود کلمه کرد. آن بعضی ها را صفیه اشک می ریخت.

همه چیزش با من بود

قصاص نمی‌خواستیم / با خانواده‌ستایش، ۲روز پیش از اعدام‌قاتل

اولین تصویری که از ستایش پخش شده است جهت سیزده به در چند سال پیش بوده هست؛ دست هایش را باز کرده و گفته من فرشته ام و باید بروم. «و رفت.» اینجا را نفیسه روایت می کند؛ دختر بزرگ خانواده قریشی. دختر 17 ساله ای که 4 سال است نامزد کرده. 9 کلاس درس خوانده و بعد از ماجرای ستایش مدرسه را رها کرده و چسبیده به کارهای خانه.

«ستایش از بچگی با من بزرگ شد. با من می خوابید، با من حموم می رفت، با من بیرون می رفت و … همه چیش با من بود.» نفیسه رقیق شده است هست؛ در غم. چای دم می کند، غذا درست می کند، منزل را مرتب می کند، به خواهر و برادرش می رسد و …

«روز آخر هم خودم درستش کردم و موهاشو بستم. ستایش خیلی منظم و تمیز بود؛ هر لحظه با مامانم می رفت بازار گل سر می خرید. حالا منم و مامان بابام و خواهر برادرام و غمی که هست؛ جلوی مامانم ولی کم نمیارم. الان شرایط جوریه که هر کی گم بشه مامانم سریع زنگ می زنه به خانواده شون و شروع می کنه به درد دل کردن. دیگه حتی خبرها رو هم براش نمی خونم.» ستایش جهت نفیسه زنده هست؛ ولی انگار ندیدنش به مثال دختر زبلی است که هر روز سر در منزل می نویسد آمدم، نبودید.

رد نبودنش

پشت تمام این روایت ها صدای گریه های الیاس می آید. پسر کوچک خانواده و همبازی ستایش؛ که تمام درگیری ذهن یک کودک 4 ساله این است که ستایش رفت که بستنی بخرد؛ آیا برنمی گردد؟ صفیه تعریف می کند که شب ها بلند می شود و داد می زند «ستایش رو می خوام. برو بیارش» پسر 4 ساله ای که به جای بازی تا مدت ها سرش را به دیوار می کوبیده و حالا هر بار که سر خاک ستایش می روند، سرش را به سنگ قبر می کوبد.

واکنش های الیاس، ردی است که نبودن ستایش بر روانش انداخته. گریه های طولانی، دویدن های بی هدف، عصبانی شدن، بهانه گیری ها و … ردی که جهت رحیمه دختر 12 ساله خانواده، سکوت هست. «با هیچ کس حرف نمی زنه. نتونست جهت ستایش گریه کنه و حالا ساکتِ ساکته.»

صفیه از فرزند ها که می گوید، از درد می گوید. از نفیسه که شده است مادر دوم خانه، از الیاس که هنوز بهانه ستایش را می گیرد، از رحیمه که سکوت کرده و از منیراحمد، پسر 14 ساله اش که نیست. «همسرم مغنی ست؛ کارش انقدر سخته که تمام مهره های کمرش آسیب دیده. منیراحمد هنگامی که این وضع رو دید درسش رو ول کرد و رفت تهران. اونجا کارگر ساختمونه و بنایی می کنه. برامون پول می فرسته.» پشت تمام این دردها همچنان صدای گریه های الیاس می آید و مردهای خانه، منیراحمد و پدر ستایش که تن به حرف زدن نمی دهند.

قربانی خاکستری در قصه فراموشی

آدم ها به اندازه چیزهایی که از دست می دهند جهت رسیدن به چیزهای دیگر پیر می شوند انگار. امیرحسین هم جدا از این روایت نیست. او هم در 17 سالگی پیر شده است است و نفس کشیدنش به معنای زندگی کردن نیست؛ که در 17 سالگی درگیر چیزهایی می شود که شاید حتی نتواند کلماتش را به آسانی ادا کند. تجاوز، قتل، اسید و … . پسری که قربانی محیطی می شود که از آن برآمد و حالا هنوز به سن قانونی نرسیده باید اعدام شود.

در همین میان عسگر قاسمی وکیل مدافع اولیای دم ستایش قریشی می گوید که قاتل 27 مهر اعدام می شود و اگر فرضا اولیای دم گذشت کنند و از قصاص بگذرند هم اعدام انجام می شود. با این حال مجتبی فرحبخش؛ وکیل مدافع قاتل ستایش قریشی می گوید که در صورت رضایت اولیای دم، می توان طبق ماده 91 که همان توبه است حکم را به تعویق انداخت.

بی شک اشتباه امیرحسین هیچ جبرانی ندارد و دل داغدار خانواده ستایش هم هیچ مرهمی ندارد؛ ولی در این ساختار هر دو خانواده قربانی شده است اند. علاوه بر این نبود هیچ گونه حمایتی جهت خانواده ها و کم کاری شرکت های دولتی و ان جی اوها شرایطی را فراهم کرده که بازمانده ها مانند هر لحظه در حاشیه بمانند و فراموش شوند. شرکت های دولتی و ان جی اوهایی که انتخابشان به هر دلیلی حمایت از خانواده ستایش نبود و حکایت همان «فردا مرا چو قصه فراموش می کنی» شدند.

بدون مرز در خیرآباد

خیرآباد زیاد از آن که یک محله باشد، یک بلوار است با کوچه های فرعی و باریک و پیچ در پیچ. محله ای در حاشیه ورامین که بافت حاشیه ای آن چرایی اتفاقاتی نظیر ماجرای ستایش را مشخص می کند. یک بافت سنتی با مردمی که زیاد افغانستانی اند تا ایرانی. محله ای که آن را شعبه دوم کابل هم می خوانند و مرزی بین ایرانی و افغانستانی ندارند. مرزی هم اگر ایجاد می شود به دست خیریه هایی است که افغان ها را تحت پوشش قرار نمی دهند؛ اگر نه خیرآباد شاید تنها محله ای است که افغان ها را از دیگران جدا نمی کند.

خیرآباد ولی در فقر هست؛ فقری که مهاجران افغان به ناچار آنجا را جهت زندگی گزینش کرده و به نوعی حاشیه نشین شده است اند. حاشیه نشینی جمعیتی که جوان ترین ها را دارد. ساعت تعطیلی مدارس که می شود، خیرآباد غرق در دانش آموز می شود. انگار که محله در دست کودکان قد و نیم قدی است که به منزل هایشان می روند. بعضی از فرزند ها گروهی از مدرسه بیرون می آیند و بعضی همراه مادرهایشان. تعدادی هم هستند که تنهایی به منزل می روند و امنیت محله را باور کرده اند.

«این اتفاق ها خیلی داره تو مملکت ما مرسوم می شه؛ اعدام شاید بتونه درس عبرتی بشه. هرچند خیلی ها هم اعدام شدن و اتفاقی نیفتاده. از یک طرف به دل مادر ستایش نگاه می کنم و از طرف دیگه به پسری که فرزند س و قراره اعدام بشه. نمی دونم باید چیکار کرد.» کنار مدرسه ایستاده و نگاهش از هر دختر لباس فرم پوشیده ای می گذرد تا دخترش را گم نکند. از ستایش که حرف می زند، انگار از تابویی حرف می زند که نباید. دائم به دخترش نگاه می کند و دنبال هر بهانه ای است جهت رفتن. می رود.

«باید اعدام بشه؛ با کشته شدنش مسئله حل می شه و دیگه از این اتفاقا اینجا نمیفته. قبل از این اتفاق با این خانواده رفت و آمد داشتیم ولی بعد از اون دیگه خبری ازشون ندارم. اگر اتفاق دیگه ای نیفته، اعدام قاتل ستایش باعث می شه دیگه همچین مسائلی پیش نیاد.»

چند قدم آن طرف تر از مدرسه دخترانه، مدرسه پسرانه است و پدری که دنبال پسرش آمده. جمله آخر را که می گوید دست پسرش را محکم می گیرد و در کوچه های باریک خیرآباد کم رنگ می شود. «ما هم فکر می کردیم اعدامش کنن ولی…»

اخبار حوادث – خبرآنلاین

واژه های کلیدی: اعدام | خانواده | فراموشی | خانواده | قاتل ستایش | اخبار حوادث


دانلود فایل ها

نویسنده : getblogs